#چشمان_نفرین_شده_پارت_241


- دقیقاً ! فکر کردی فقط خودت بلدی نقشه بکشی. حالا کارم باحال بود یا نه؟

- عالی بود عزیزم.

در چشم‌هایش اشک جمع شده بود. از ترس این‌که نتوانم جمعش کنم گفتم:

- راستی کبریت نداری؟

- چه‌طور؟

- نتونستم شمعت رو روشن کنم.

نگاهی به شمع خاموش انداخت.

- تو بسته‌اش نبود؟

- نه.

- پس تموم شده. بذار بالا فندک دارم الان میرم میارم.

از خدا خواسته از جا پریدم.

romangram.com | @romangram_com