#چشمان_نفرین_شده_پارت_239


- ترسیدم باز مثل اون دفعه تخم مرغ به خوردم بدی.

مهرداد خندید و گفت:

- ای نامرد آدم ضایع کن!

- حالا جدا از شوخی، تو هم انگار شام مام خبری نیست.

- نه حال نداشتم گفتم یه تخم مرغی چیزی می‌خورم.

- بیا ! گفتم.

هردو با هم زدیم زیر خنده.

- حالا خوب شد من اومدم. پس تو برو سر میز تا من غذاها رو بیارم.

موقع خوردن شام مهرداد هی از دست پختم تعریف کرد.

- نمی‌دونی چند وقت بود قرمه سبزی نخورده بودم، واقعاً دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه‌ست.

بعد از شام مهرداد دیگر نتوانست جلوی فضولی‌اش را بگیرد.

romangram.com | @romangram_com