#چشمان_نفرین_شده_پارت_238


قرمه سبزی و سوپ و بقیه‌ی مخلفات را در ظرف‌های جدا ریختم و گذاشتم توی آژانس و راه افتادم. جلوی در خانه‌ی مهرداد خنکای شب‌های اوایل تابستان را فرو دادم و زنگ را فشار دادم.

مهرداد با آمیزه‌ای از محبت، دلخوری و تعجب از من استقبال کرد.

- سلام خانم، پارسال دوست امسال آشنا! چه عجب یادی از ما کردین؟

خانه‌اش مثل همیشه تمیز و مرتب بود. نگاهی به بسته‌های توی دستم کرد.

- این‌ها دیگه چی‌ان؟ مال منن؟

- نه مال همسایه‌ست!

- به به، دست شما درد نکنه. حالا این‌ها چی هستن؟

ظرف‌ها را بردم توی آشپزخانه.

- نمی‌دونی چه غذاهایی برات پختم. انگشت‌هات هم باهاش می‌خوری.

مهرداد که پشت سر من توی آشپزخانه آمده بود گفت:

- دستت درد نکنه، چی شده که بنده به همچین سعادتی نایل شدم؟

romangram.com | @romangram_com