#چشمان_نفرین_شده_پارت_237


ضربه‌ای روی بازویم زد و خندان ادامه داد:

- اگه بدونی تو این چادر، آبی چشم‌هات چه غوغایی کرده دیگه این‌جوری خیسش نمی‌کنی.

سپیده با این حرف ناخواسته مرا برد به خیالات اخیرم. چشم آبی بودن اکثر زنان زندگی مهرداد، خیلی فکر مرا به خود مشغول کرده بود. مدام فکر می‌کردم نکته‌ای در این مسئله نهفته است.

ناگاه حرفی که چند روز بود سبک سنگینش می‌کردم، آمد روی زبانم.

- بعد از امتحان‌ها می‌خوام برم دیدن بنفشه.

سپیده انگار درست متوجه نشده باشد گفت: کجا؟

- تهران، خونه‌ی بنفشه این‌ها. به عنوان کسی که یه زمانی دوست نزدیکش بوده و با هم نون و نمک خوردن، باید از نزدیک بهش تسلیت بگم یا نه؟

سپیده حرفم را تأیید کرد؛ ولی فقط خودم بودم که می‌دانستم قصدم از این سفر چیست !

***

این‌قدر حواسم پرت بود که دستم ناغافل سوخت. جای سوختگی را با دهانم فشار دادم و دستم را زیر آب سرد گرفتم.

در این یک وجب آشپزخانه درست کردن دوجور غذا واقعاً کار مشکلی است؛ ولی من به‌خاطر مهرداد این کار را می‌کنم. می‌خواهم در این شبِِ بخصوص، با غذاهای مورد علاقه‌اش ناراحتی این مدت را از دلش دربیاورم. خیلی شانس آوردم. اصلاً باورم نمی‌شد همچین شانسی بیاورم. حالا می‌توانم یک شب خاطره‌انگیز را برایش رقم بزنم.

romangram.com | @romangram_com