#چشمان_نفرین_شده_پارت_234
سپیده را دیدم که از دستها و صورتش آب میچکید و وارد اتاق شد.
توی تاریکی نفهمیده بودم توی تختش نیست. اصلاً کی بیرون رفته بود؟!
آن یکی چشمم را هم باز کردم. سپیده حوله را برداشت و صورتش را خشک کرد. بعد در کمدش را باز کرد و چادرنماز و سجادهاش را برداشت.
نمیدانم توی تاریکی چهطوری چشمهای باز مرا دید که آهسته گفت:
- میخوای امتحان کنی؟!
حالا چشمهایم باز باز شده بود و خواب حسابی از سرم پریده بود.
ناخودآگاه موجی از خواستن سرتا پایم را فرا گرفت و مرا واداشت تا سرم را برای سپیده تکان دهم.
سپیده چادر و سجادهی اضافیاش را به من داد و هر دو به سمت نمازخانه به راه افتادیم.
به جز ما دو نفر هیچکس در نمازخانه نبود. عجیب هیجان داشتم؛ مثل این که بخواهم قلهی کوهی را فتح کنم. سپیده قامت بست و من هم.
سعی کردم عباراتی را که سالها به کار نبردم را به یاد بیاورم که در کمال تعجب در این باره بسیار موفق بودم. جملات همینطور پشت سر هم ردیف میشدند، انگار همین دیروز به کارشان برده بودم.
نمازم که تمام شد، به سپیده که او هم نمازش را تمام کرده بود و زیر لب ذکر میگفت، خیره شدم. چه انرژی عظیمی در وجود این دختر جمع شده بود!
romangram.com | @romangram_com