#چشمان_نفرین_شده_پارت_233


- چرا این‌جوری شد سپیده؟ چرا؟

سپیده دستم را گرفت و در حالی که روی یک نیمکت می‌نشاندم گفت:

- نگران نباش عزیزم، خدا بزرگه! ان‌شاءالله که همه‌ی حدس‌های ما اشتباه باشه و مهرداد همونی باشه که تو دوست داری. میگم اصلاً چه‌طوره برگردی تو اتاق خودمون. فعلاً که تخت قبلیتون خالیه.

نمی‌دانم چه شد که توی چشم‌هایش نگاه کردم و بی‌مقدمه پرسیدم:

- بنفشه کجاست سپیده؟ چرا هیچ اثری ازش نیست؟!

***

پلک‌هایم گشوده شدند؛ ولی خیلی زود دوباره روی هم افتادند. هوشیار بودم؛ ولی نمی‌توانستم پلک‌هایم را از هم‌دیگر جدا کنم.

این روزها اعصابم حسابی ضعیف شده، سنگینی درس‌های نخوانده که روی هم تلمبار شده از یک طرف و دیده‌ها و شنیده‌های اخیرم هم طرفی دیگر. هر شب کابوس‌های مختلف به سراغم می‌آید.

به پیشنهاد سپیده عمل کردم و برگشتم به اتاق قبلی‌ام. حسن این‌جا این است که لااقل تنها نیستم.

از وقتی که سپیده برایم تعریف کرده پدر بنفشه فوت شده و او به‌خاطر مادرش انتقالی گرفته به دانشگاهی در تهران، از خودم خجالت می‌کشم. من چه‌جور دوستی هستم که این‌طور از دوست نزدیکم بی‌خبرم! اگر هر کاری هم کرده بود من باید در این موقعیت سخت کنارش می‌بودم. چند بار می‌خواستم به او زنگ بزنم؛ ولی خجالت کشیدم. بعد از این همه وقت زنگ بزنم بگویم چه؟

صدای باز شدن در باعث شد یکی از چشم‌هایم را به زور باز کنم.

romangram.com | @romangram_com