#چشمان_نفرین_شده_پارت_232
بلافاصله با وحشت گفتم: نه
- چرا؟
خشمی ناگهانی که از مدتها پیش ذره ذره جمع شده بود ناگهان فوران کرد.
- چرا؟ بهخاطر اینکه تا چند وقت پیش همین آقا که اینقدر راحت در مورد لو دادنش حرف میزنی همهی دنیای من بود. وقتی هیچکسی برام نمونده بود اون پیشم بود. از همه کسم بیشتر دوستش داشتم. حتی این اواخر به ازدواج باهاش فکر میکردم. اون وقت حالا میشنوم که همین آدم ممکنه موادفروش باشه یا بدتر از اون، قاتل هم باشه، میفهمی سپیده ...؟!
از شدت عصبانیت تندتر قدم برمیداشتم و سپیده تقریباً دنبالم میدوید.
یک آن شنیدم شروع کرد به سرفه کردن. نگران شدم.
- چی شدی سپیده؟
سپیده اسپری را از کیفش درآورد و شاسیاش را توی دهنش فشار داد.
- این آسم هم ما رو ول نمیکنه. شدیم عین پیرزنها، دو قدم نمیتونیم دنبال یه دختر دیوونه بدویم.
اصلاً نفهمیدم کی صورتم خیس شد.
در حالی که احساس میکردم همه انرژی بدنم ته کشیده، بیرمق گفتم:
romangram.com | @romangram_com