#چشمان_نفرین_شده_پارت_231


خدیجه خانم به این حرکت سپیده لبخند محوی زد و ادامه داد:

- یه روز رفته بودن کنار رودخونه. اون‌موقع فکر می‌کنم مهرداد ده دوازده سالش بود، پریسان هم هفت هشت سال. انگار مهرداد و پریسان با هم‌دیگه بازی می‌کردن که ناغافل پریسان می‌افته تو آب بعد هم تا میان بهش برسن خفه میشه. پریوش بعد از مرگ دخترش مهرداد رو مقصر می‌دونست و هر جا می‌نشست می‌گفت مهرداد خواهرش رو هل داده تو آب. اوایل خیلی سر این قضیه دعوا و مرافعه داشتن؛ ولی کم کم همه چیز آروم شد تا دو سه سال بعد. یه روز من همین‌جا روی همین تخت نشسته بودم که یه آن دیدم صدای جیغ و داد و فریادِ پریوش کوچه رو برداشته. یه جوری جیغ می‌زد که مو به تن آدم سیخ می‌شد. تا اومدم خودم رو برسونم در خونه‌شون کلی آدم جمع شده بود. بوی سوختگی همه جا رو برداشته بود. به زور رفتم تو که دیدم پریوش که چه عرض کنم، جنازه‌ی سوختش وسط حیاط دراز شده بود. مهرداد هم همون‌جا جلوی در ورودی نشسته بود و زل زده بود بهش. اون موقع مهرداد تازه 15 سال شده بود و یه پسر هیکلی و استخون‌دار بود. خلاصه بعدش پلیس اومد و آمبولانس و مردم رو متفرق کردن. تا چند روز هی پلیس تو خونه‌شون می‌اومد و می‌رفت. می‌گفتن پریوش خودکشی کرده؛ ولی تو محل چو افتاده بود مهرداد پریوش رو سوزونده. دست آخر هم هیچی معلوم نشد و مراسمش رو گرفتن و ...

پریدم وسط حرفش.

- مهرداد خودش چی می‌گفت؟ یعنی واقعاً این‌کار رو کرده بود؟

- نمی‌دونم ولله، نمیشه گـ ـناه مردم رو شست. من که خودم چیزی ندیده بودم فقط حرف در و همسایه رو بهتون گفتم. مهرداد که هیچی نمی‌گفت، کلاً بچه‌ی کم‌حرف و توداری بود. بعد از چهلم پریوش هم باباش فرستادش مدرسه‌ی شبانه، بعد از اون هم دیگه ما ندیدمش تا همین پارسال بعد از فوت منصورخان که برگشت.

خدیجه خانم همین‌جا حرف‌هایش را به اتمام رساند. از صورتش می‌شد فهمید که چندان از برملا کردن این مسائل خشنود نیست. برای این‌که بیشتر از این اذیتش نکنیم زود خداحافظی کردیم و خارج شدیم.

فکر این‌که مهرداد قاتل باشد یک لحظه از ذهنم دور نمی‌شد. اصلاً به کل، قضیه‌ی قرص‌ها فراموشم شده بود. نیم ساعتی می‌شد که همین‌طور بی‌هدف راه می‌رفتیم و من اصلاً توی حال خودم نبودم، حتی به سپیده که بی‌حرف دنبالم فقط راه می‌آمد هم توجه نمی‌کردم. همین‌طوری تصادفی وارد یک پارک شدیم.

میان پارک می‌چرخیدیم که بالاخره سپیده به حرف آمد.

- نمی‌خوای بگی به چی فکر می‌کنی؟

- خودم هم نمی‌دونم.

- بهتر نیست قضیه‌ی قرص‌ها رو به حراست دانشگاه خبر بدیم.

romangram.com | @romangram_com