#چشمان_نفرین_شده_پارت_230


به جای سپیده من جواب دادم.

- می‌خوام بدونم چه بلایی سر خواهر و نامادری مهرداد اومده! چرا مردن؟

- چرا فکر می‌کنی من باید بدونم؟

- یه حسی بهم میگه شما می‌دونین.

- من خودم با چشم‌های خودم هیچی ندیدم؛ فقط یه چیزهایی شنیدم که اون‌ها هم در حد شایعه‌ان و ممکنه اصلاً واقعیت نداشته باشن.

- باشه اشکالی نداره، من فقط می‌خوام بدونم. قول میدم تا مطمئن نشدم تصمیمی نگیرم.

- خیلی خب، پس خودت خواستی.

بالاخره تسلیم شد.

- مهرداد دو سالش بود که منصورخان خدابیامرز با پریوش ازدواج کرد. پریوش هیچ‌وقت به مهرداد روی خوش نشون نمی‌داد. همیشه صدای داد و بی‌دادش سر بچه بلند بود. مخصوصاً بعد از چند وقت که خودش بچه‌دار نشد اخلاقش بدتر هم شد تا این‌که بعدِ چند سال بچه‌دار شد. همه فکر می‌کردن بعد از به دنیا اومدن دختر خوشگلش پریسان، ممکنه دست نوازشی هم سر بچه‌ی عاطفه‌ی خدابیامرز بکشه؛ ولی این‌طور نشد که نشد. چندین سال همین‌طور کج دار و مریز باهاش رفتار می‌کرد تا وقتی اون اتفاق افتاد که زندگی‌شون رو زیر و رو کرد.

سپیده با اشتیاق انگار که خدیجه خانم برایش قصه می‌گوید پرسید:

- مگه چه اتفاقی بود؟

romangram.com | @romangram_com