#چشمان_نفرین_شده_پارت_229
- خدیجه خانم دوست من دوباره اومده اینجا چون فکر میکنه بار پیش شما همه چیز رو دربارهی خانوادهی مهرداد خان بهش نگفتین.
لبخند روی صورت خدیجه خانم ماسید.
سپیده ادامه داد:
- شاید شما ندونین؛ ولی مهرداد ازش خواستگاری کرده، دوستم باید بهش جواب بده ولی هیچ راهی برای تحقیق در موردش نداره؛ چون مهرداد بهش گفته کسی رو نداره، شما باید بهش کمک کنید.
خدیجه خانم لیوانهای شربت را به سینی برگرداند و همانطور که از جایش بلند میشد گفت:
- من واقعیت رو بهش گفتم. هر چیزی که ازش مطمئن بودم.
- ما میخوایم همه چیز رو بدونیم، حتی اگه شما ازش مطمئن نباشین.
خدیجه خانم به فکر فرو رفت. سپیده نگاه پیروزمندانهای تحویل من داد و تیر آخر را رها کرد.
- خواهش میکنم خدیجه خانم. فکر کنید کالیاسا هم دختر خودتونه. اگه دختر خودتون بود و یه نفر ازش خواستگار میکرد که هیچی از گذشتهاش نمیدونست، شما بهش کمک نمیکردین؟
خدیجه خانم دوباره نشست و سینی را کنار دستش گذاشت.
- دختر جون، تو انتظار داری چی از دهن من بشنوی؟
romangram.com | @romangram_com