#چشمان_نفرین_شده_پارت_228


سپیده پشت سرم از اتاق خارج شد.

- چه‌ات شد کالی؟ چرا این‌جوری شدی؟

- دست خودم نیست سپیده، دارم دیوونه میشم.

- حالا این که مهرداد قرص‌ها رو داشته که دلیل نمیشه! شاید یکی بهش داده، شاید خودش هم نمی‌دونه چیه.

- نه سپیده تو قضیه‌ی توانا رو نمی‌دونی، حرف‌های خدیجه خانم رو نشنیدی. تو... هیچی نمی‌دونی !

***

بعد از امتحان سریع راه افتادیم. مطمئن بودم که خانه نیست؛ ولی باز هم محض احتیاط سر کوچه معطل کردم و داخل کوچه را پاییدم. خبری از او نبود. می‌دانستم امروز دو تا امتحان پشت سر هم دارد و حالا حالاها پیدایش نمی‌شود. به سپیده علامت دادم که برویم.

آن شب در خوابگاه سیرتا پیاز همه چیز را برای سپیده تعریف کردم. دیگر نمی‌توانستم همه چیز را توی دلم نگه دارم، نیاز به دردِ دل و هم‌فکری داشتم و برای این‌کار هیچ‌کس را بهتر از سپیده نیافتم. آمدن پیش خدیجه خانم هم پیشنهاد او بود. به من گفت حالا که مطمئنی یک چیزی را از تو پنهان کرده، بهتر است روزه‌ی شک‌دار نگیری و بروی سراغش. راست هم می‌گفت، باید بفهمم در گذشته‌ی مهرداد چه می‌گذرد، این طوری بهتر می‌توانم راجع به آینده‌ی او و البته خودم تصمیم بگیرم.

خدیجه خانم خودش در را به رویمان باز کرد. با این‌که با روی باز از ما استقبال کرد؛ ولی معلوم بود از دیدن من به این زودی حسابی جا خورده.

مطابق انتظار، خودش در خانه تنها بود.

سپیده شربت به لیموی معروف خدیجه خانم را خورده نخورده رفت سر اصل مطلب.

romangram.com | @romangram_com