#چشمان_نفرین_شده_پارت_227
پشت بندش تصویر دخترک با چشمهای درشت آبی توی ذهنم ظاهر شد.
همهی ذهنم پر از رنگ آبی شده بود. دیگر داشتم در و دیوار را هم آبی میدیدم که طلا ناغافل سرش را از توی گوشی درآورد و رو به سپیده گفت:
- راستی اون قرصه که گفتی یه دختره تو دانشگاه بهت داده گفته واسه شب امتحان خوبه...
سپیده به من نگاه مبهمی انداخت و با اشتیاق گفت:
- خب ...
- شِری گفت قرص اکسه، شادی آوره؛ واسه اون شب امتحان هم که گفتی خیلی خوبه. تمرکز و انرژی آدم بالا میره میتونی تا صبح درس بخونی. به من هم توصیه کرد امتحان کنم. میگم چهطوره امتحان کنم ببینم چهطوریه، هان؟
سپیده با نگرانی به من نگاه کرد و گفت:
- خبه خبه نمیخواد امتحان کنی، بده من ببرم به دختره پس بدم، دیگه فقط همین یه کارمون مونده قرصی بشیم.
بیاراده از جایم بلند شدم و گفتم:
- بهتره من هم برم کتابم رو بیارم با هم بخونیم.
به زور خودم را از اتاق بیرون کشیدم و کنار دیوار سالن وا رفتم.
romangram.com | @romangram_com