#چشمان_نفرین_شده_پارت_226
سپیده به تکان دادن سرش اکتفا کرد. طلا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- حالا میخوای نگی نگو؛ ولی بالاغیرتاً ما رو درازگوش فرض نکن.
یکدفعه عسل از آن بالا انگار که اصلاً بحث ما را نشنیده باشد گفت:
- بچهها این ارزق شامی که تو این جزوهه نوشته یعنی چی؟
سرمه توضیح داد.
- اولاً ارزق نه ازرق، ثانیاً اسم یه نفره که چشمهاش درشت و آبی بوده، بهخاطر همین کسی که چشمهاش آبی باشه میگن مثل ازرق شامی.
ازرق شامی... آبی ...
یکدفعه خاطرهای دور در ذهنم نقش بست.
"عاشق رنگ چشمهاتم کالی. یه جور خاصی یه حسی خاصی بهم میده."
وخاطرهای نزدیکتر.
- این پریوش با اون چشمهای ازرق شامیش، عین مادر فولادزره بود.
romangram.com | @romangram_com