#چشمان_نفرین_شده_پارت_223


- خب من هم می‌خوام؛ ولی الان درس دارم، یه خرده صبر کن بعد از امتحان‌ها تا دلت بخواد وقت داریم.

- لابد اون موقع هم می‌خوای من رو ول کنی بری خونه‌تون.

- هر کی ندونه تو یکی می‌دونی که تو خونه‌مون هم برام فرش قرمز پهن نکردن. حالا تا اون موقع خدا بزرگه.

- باشه خانومی، نیا! اصلاً گور بابای دل من، هر چی تو بگی.

- آفرین پسر خوب. چشم به هم بزنی امتحان‌ها تموم شده.

مهرداد با دلخوری خداحافظی کرد. حق هم داشت، خیلی وقت بود سرِ کار گذاشته بودمش. می‌توانستم بروم ببینمش، تازه بفهمی نفهمی دلم هم برایش تنگ شده بود؛ ولی نمی‌خواستم تا در موردش مطمئن نشده‌ام ببینمش.

دوباره صدای گوشی بلند شد. واقعاً اگر مهرداد بود نمی‌دانستم باید با او چه کنم؛ ولی برعکس تصور من، سپیده پشت خط بود و از من خواست به اتاقشان بروم.

در این چند روز سپیده چند بار به اتاق ما آمده بود؛ ولی من هیچ‌وقت نرفته بودم. یک حس ناجور مرا از رفتن به اتاقشان باز می‌داشت. شاید ترس از روبرو شدن با بنفشه بود. سپیده هیچ‌وقت حرفی از او نمی‌زد، انگار اصلاً وجود ندارد. من هم به روی خودم نمی‌آوردم. ناخودآگاه نگران بودم در مورد بنفشه اشتباه کرده باشم.

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره از پله‌ها سرازیر شدم. پاهایم اصلاً به فرمان خودم نبودند و هر لحظه می‌خواستند راه آمده را برگردند. بالاخره به اتاق رسیدم. با جان کندن در را باز کردم و داخل شدم.

مثل همیشه، وقت امتحان همه در حال درس خواندن بودند. سپیده و سرمه سرشان را توی کتاب فرو برده بودند. عسل بالای تخت، جزوه را روی پاهایش باز کرده بود و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید. طلا هم سرش توی گوشی‌اش بود.

همه با دیدن من سرهایشان را بلند کردند. سلام کردم.

romangram.com | @romangram_com