#چشمان_نفرین_شده_پارت_224


سرمه از جایش بلند شد و با من دست داد.

- به به کالی خانم، چه عجب سری به فقیر فقرا زدید؟

طلا از همان بالا گفت:

- سلام چه‌طوری؟

عسل هم ناخنش را فوت کرد و سرش را برایم تکان داد.

از چیزی که فکر می‌کردم بهتر بود. فقط انگار یک چیزی ایراد داشت. بنفشه این وسط کجا بود؟! شاید وقتی فهمیده من می‌خواهم بیایم از اتاق بیرون رفته. نگاهی به تخت‌مان انداختم که همین‌طور لـ ـختـ و عور گوشه‌ی اتاق بود. پس ملحفه و پتوی بنفشه کجا بود؟

سپیده کتابش را کنار گذاشت و گفت:

- پس چرا اون‌جا وایسادی؟ نکنه غریبی می‌کنی؟! بیا بشین دیگه.

نشستم روی تخت پیشین خودم. موجی از تعلق خاطر از تنم گذشت.

سرمه سر صحبت را باز کرد.

- اتاق جدید خوش می‌گذره؟

romangram.com | @romangram_com