#چشمان_نفرین_شده_پارت_222
میدانستم میشود به سپیده اعتماد کرد. راستی این اعتماد توی این چند ماه اخیر کجا رفته بود؟! شاید نثار کسی شده بود که لیاقتش را نداشت!
چادر را تحویل خانم مهربان دادم و دوش به دوش سپیده توی پیادهرو راه افتادم. نیمی از راه را توی حال و هوای خودم طی کردم. احساس میکردم از وقتی که وارد امامزاده شدهام روحیهام زمین تا آسمان فرق کرده.
ناخودآگاه لبخندی روی لبم شکل گرفته بود که از نگاه تیزبین سپیده پنهان نماند.
- چیه؟! انگار خیلی سرحالی؟
- نمیدونم چرا؛ ولی یه حس خوبی دارم.
- من میدونم چرا.
- یعنی چی؟
- یادته یه بار بهم گفتی چرا هر هفته میری امامزاده؟! حالا فکر کنم جوابت رو گرفته باشی!
در حالی که در دل از او بهخاطر نپرسیدن هیچ سوالی دربارهی بیمحلیها و رفتارهای عجیب و غریب چند وقت اخیرم ممنون بودم، سرم را برایش تکان دادم و به لبخندم ادامه دادم.
***
- یه بار میگی حالم بده، یه بار میگی درس دارم، کلاسها هم که تعطیله؛ بیرون هم که نمیای! پس من چیکار کنم؟ آخه عزیز من اینجوری که نمیشه! من میخوام ببینمت.
romangram.com | @romangram_com