#چشمان_نفرین_شده_پارت_220
نمیدانستم با وجود اینکه مطمئن نیستم آن قرصها چه هستند آیا کار درستی است که در مورد آنها به سپیده چیزی بگویم یا نه؛ ولی میدانستم که دیگر نمیتوانم این مسئله را پیش خودم نگه دارم.
- حالا تو مطمئنی همون قوطی بود؟
نشستیم روی نیمکتی توی محوطه امامزاده.
- آره بابا، خود خودش بود.
- الان قرصه کجاست؟ همراته؟
- آره.
با احتیاط قرص را از توی داخلیترین زیپ کیفم درآوردم و گذاشتم کف دستش. با دقت به آن نگاه کرد و با استیصال گفت:
- نمیدونم ولله، من تا حالا از اینها ندیدم.
- چهطوره از آقای صفاجو بپرسیم؟
نمیدانم چرا این حرف را زدم. هرگز قصد نداشتم قرص را نشان صفاجو بدهم. شاید میخواستم ببینم سپیده چه میگوید و آیا صفاجو چیزی دربارهی حرفهایم به او گفته یا نه؟!
- چرا از صفاجو؟ چه ربطی به اون داره؟
romangram.com | @romangram_com