#چشمان_نفرین_شده_پارت_219


زن میانسالی بود که چادرش به زیبایی صورتش را قاب گرفته بود. از کنارم رد شد و در حالی‌که کفش‌هایش را توی کیسه می‌گذاشت دوباره رو به من گفت:

- بیا تو دیگه! چرا اون‌جا وایسادی؟

دستم را گرفت و کشید داخل. من هم بی‌اراده دنبالش راه افتادم. به ضریح که رسیدم به کل فراموش کردم برای چه به آنجا آمدم، انگار از اول قصدم زیارت بوده است. نمی‌دانستم در این‌جور مواقع باید چه کار کنم فقط می‌دانستم باید امام‌زاده را واسطه قرار دهم و حاجاتم را از خدا بخواهم؛ ولی چیز خاصی به نظرم نمی‌رسید. فقط می‌توانستم آرامشی که در فضا پراکنده بود را ببلعم.

همین‌طور توی حال خودم بودم که دستی از پشت روی شانه‌ام قرار رفت.

سپیده با لبخند بالای سرم ایستاده بود.

- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی کالیاسا؟!

با گیجی بدون هیچ حرفی به او زل زدم.

سپیده این بار با نگرانی گفت:

- خوبی کالی ؟

سرم را برایش تکان دادم و در همان حال اشکم جاری شد.

- می‌خواستم باهات حرف بزنم. می‌دونستم میای این‌جا.

romangram.com | @romangram_com