#چشمان_نفرین_شده_پارت_218


همین که می‌خواستم وارد امام‌زاده شوم، صدای زنی جلویم را گرفت.

- خانمی بیا بهت چادر بدم.

اصلاً حواسم نبود. نگاهی به لباس‌های بی‌حوصله پوشیده شده‌ام که هرکدام یک رنگ بود، انداختم و چادر سفید گل‌داری که زن محجبه به دستم داد را پوشیدم.

به شدت احساس گرما می‌کردم. شالم عقب رفته بود و با دو دست به زور چادر را روی سرم نگه داشته بودم. دنباله‌ی چادر را هم با ناشیگری روی زمین می‌کشیدم.

از سر در ورودی که رد شدم نسیم نسبتاً خنکی را روی صورتم حس کردم که حالم را جا آورد.

هر چه توی حیاط نسبتاً بزرگ چشم چرخاندم، سپیده را پیدا نکردم.

نکند اصلا نیاید؟!

جلوی در ورودی خواهران ایستادم و سرم را داخل بردم. چیز زیادی معلوم نبود.

نمی‌خواستم داخل شوم. عادت به آمدن به این جور جاها نداشتم.

همین‌طور بلاتکلیف ایستاده بودم که صدایی از پشت سر توجه‌ام را جلب کرد.

- خانم توی راه وایسادی!

romangram.com | @romangram_com