#چشمان_نفرین_شده_پارت_217
نه، دوست ندارم با این حال و اوضاع با بچههای اتاق روبرو شوم.
یکدفعه چیزی یادم آمد و از ندا پرسیدم:
- امروز چند شنبهست؟
ندا با تعجب گفت:
- پنجشنبه، چهطور؟
چه خوب! پس حتماً امروز سپیده به امامزاده میرود. او حتماً به حرفهایم گوش میدهد.
- چی شد کالیاسا؟! کجایی؟! شمارهم رو زدی؟
- آره آره زدم.
از توی دفترچه تلفن گوشی خارج شدم و ناغافل تصویر چشمهای خندان مهرداد توی عکسی که دوتایی توی دانشگاه انداخته بودیم، جلوی چشمم آمد. اینقدر این عکس را دوست داشتم که گذاشته بودمش روی صفحه گوشیام.
یعنی میشود مهرداد دوست داشتنی من با این لبخند زیبایش دروغگو باشد؟! گاهی فکر میکنم سوءتفاهم شده است و آن قرصها هم آنهایی که من فکر میکنم، نبودهاند. وسوسه میشوم تا همه چیز را به مهرداد بگویم؛ ولی بعد همهی این پنهانکاریها و رفتارهای مشکوکش با این یارو توانا میآید جلوی چشمم.
***
romangram.com | @romangram_com