#چشمان_نفرین_شده_پارت_215
از شهرستان دوری میآمد و به خاطر سختی راه دیربهدیر به خانه میرفت.
- تو هم نرفتی خونه؟
در جوابش به تکان دادن سرم اکتفا کردم.
- من راهم دوره، تو دیگه چرا نمیری خونه؟
این روزها شدید احتیاج داشتم با کسی درد و دل کنم تا راهنماییام کند؛ ولی تنهاتر از همیشه بودم. حتی یک بار به سرم زد بروم خانه و همه چیز را برای بقیه تعریف کنم شاید آنها بتوانند کمکم کنند؛ ولی بلافاصله پشیمان شدم. این جوری حرفهای مامان درست از آب درمیآمد و تا قیام قیامت میخواست سرکوفتم بزند.
آهی کشیدم و گفتم:
- کاش راه من هم دور بود.
ندا در حین ور رفتن با کتابهایی که روی تختش ولو بود، مدام زیرچشمی به من نگاه میکرد. احساس میکردم میخواهد چیزی بگوید. بالاخره بعد از کمی این دست و آن دست کردن گفت:
- کالیاسا... تو مشکلی چیزی داری؟
روی تخت نیمخیز شدم و گفتم:
- چهطور؟
romangram.com | @romangram_com