#چشمان_نفرین_شده_پارت_214
***
همه جا تاریک بود. دخترک موطلایی در حالی که جیغ میکشید و گریه میکرد، میدوید. همینطور که کورکورانه سعی داشتم به او برسم به چیز محکمی برخورد کردم و روی زمین افتادم. پایم را که دردناک بود، ماساژ دادم و سرم را برای دیدن مانع بالا آوردم. فقط توانستم طرح محوی از اندام شخصی که بالای سرم ایستاده بود را تشخیص دهم. از صورتش چیزی معلوم نبود، فقط توانستم برق چشمهایش را ببینم. چشمها به نظرم آشنا میرسید. چشمهایم را تنگتر کردم بلکه طرف را بهتر ببینم که صدایش توی سرم پیچید.
- بیا بگیر امتحان کن، پشیمون نمیشی.
متوجه قوطی سفیدرنگی توی دستش شدم. حرفش که تمام شد در قوطی را باز کرد و قرصهای رنگارنگی مثل آبشار از توی آن ریختند روی سرم. دستم را روی سرم گرفتم و شروع کردم به جیغ کشیدن ...
چشمهایم را که باز کردم هیچ کس توی اتاق نبود. تعجبی هم نداشت، تعطیلات بود و اکثر بچههای خوابگاه به خانههایشان رفته بودند.
با چشمهای باز، همانطور درازکش روی تخت باقی ماندم. سرم را روی بالش حرکت دادم. انگار میتوانستم با حرکت سرم، قرص به آن کوچکی را توی روکش بالش احساس کنم.
در این چند روز مهرداد را با جوابهای سرسری و بهانههای واهی مثل سردرد، دست به سر کرده بودم. همه کلاسهای مهم آخر ترمم را هم پیچانده بودم و تقریباً پایم را از اتاق بیرون نگذاشته بودم. حالا هم که فرجهی امتحانات بود و محض رضای خدا یک کلمه درس نخوانده بودم.
دست خودم نبود، اعصابم حسابی به هم ریخته بود. در این چند روز صدجور فکر کرده بودم. اول فکر کردم بهتر است بروم مهرداد را لو بدهم تا حالش جا بیاید و دلم خنک شود. بعد دیدم ممکن است برای خودم دردسر درست کنم. بعد فکر کردم چهطور است با مهرداد قطع رابطه کنم تا پایم از این ماجرا بیرون کشیده شود و یک وقت شرش دامنم را نگیرد؛ ولی از این فکر هم پشیمان شدم. آخر همینطور بدون هیچ دلیلی که نمیتوانستم بگویم من و تو به درد هم نمیخوریم تو را به خیر و ما را به سلامت! این طوری بدتر شک میکرد.
حرفهای خدیجه خانم هم بدجور روی اعصابم رفته بود؛ یعنی چه بلایی سر خواهر و نامادری مهرداد آمده که او آن طور هول شد و حرف را عوض کرد؟!
اصلاً همه چیز این بشر برای من علامت تعجب شده است!
ندا آمد توی اتاق. دستهایش را با حوله خشک کرد و لب تختش نشست.
romangram.com | @romangram_com