#چشمان_نفرین_شده_پارت_213
- آره؛ ولی یادم افتاد ظهر کلاس دارم. اصلاً یادم نبود.
دلیل مسخرهای بود؛ ولی در آن موقعیت بهانهی بهتری به ذهنم نرسید.
مهرداد چند قدم به من نزدیک شد و در حالیکه چشمهایش را تنگ کرده بود گفت:
- کالی راستش رو بگو! تو یه چیزی میخواستی بهم بگی. خودت گفتی... در مورد پیشنهادم.
در حالی که سعی میکردم از نگاه کردن به چشمهایش پرهیز کنم به سردی گفتم:
- فقط میخواستم بگم الان حرف زدن در مورد این مسائل زوده. باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم، بهتره تا تموم شدن درسمون صبر کنیم. دیگه داره دیرم میشه.... تو دانشگاه میبینمت، خداحافظ.
دیگر مجال اعتراض به او ندادم و با آخرین سرعتی که از نظر مهرداد مشکوک نباشد از ساختمان خارج شدم، انگار هر لحظه امکان داشت مهرداد جلویم را بگیرد.
توی خیابان حال خودم را نمیفهمیدم و مدام به این و آن تنه میزدم.
نمیتوانستم چیزهایی که در خانهی مهرداد دیده بودم، باور کنم. بدون شک قوطی قرصها همان بود که توی دانشگاه دیده بودم.
بیاراده بغضم ترکید و بیتوجه به عابرین اطرافم زدم زیر گریه.
توی آن گرمای سوزان ظهر، برای اولین بار در زندگیام آرزو کردم کاش خانوادهام کنارم بودند.
romangram.com | @romangram_com