#چشمان_نفرین_شده_پارت_212
معلوم بود زرنگتر از آن چیزیست که من فکر میکردم. صلاح دیدم بیشتر از این قضیه را کش ندهم.
- همون یارو که میاد کتابفروشی هیچی نمیخره. انگار یکی از بچههای دانشگاهست.
نگاه مهرداد هنوز همانقدر غریب بود.
- حالا تو از کجا فهمیدی؟
- تو دانشگاه دیدمش آمارش رو درآوردم.
عقلم با تمام پریشانی به شدت اخطار میداد که بهتراست هر چه زودتر این خانه را ترک کنم.
به خودم تکانی دادم تا مهرداد بفهمد توی راه ایستاده. مهرداد هم بالاخره نگاهش را از صورتم برداشت و از پلهها پایین رفت.
پایین پلهها کیفم را برداشتم و گفتم:
- بهتره من دیگه برم.
مهرداد نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:
- کجا؟ تازه میخواستم چای درست کنم. مگه نگفتی اومدی باهام حرف بزنی؟
romangram.com | @romangram_com