#چشمان_نفرین_شده_پارت_211


سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و بهترین جواب را که همان‌جا دم دستم بود، تحویلش دادم.

- گوشیت داشت زنگ می‌خورد. گفتم شاید کسی کار واجب داشته باشه؛ ولی تا جواب دادم قطع شد.

مهرداد گوشی را از دستم گرفت و همان‌طور که نگاهی مشکوک به گوشه و کنار اتاق می‌انداخت از اتاق خارج شد. پشت سرش از اتاق بیرون آمدم.

نمی‌توانستم از مسائل سردربیاورم. مغزم دنبال فرصتی می‌گشت تا مسائل را حلاجی کند.

مهرداد را از پشت سر از نظر گذراندم. همان مهردادی بود که همیشه می‌خواستمش؛ ولی این بار نمی‌توانستم مثل همیشه نگاهش کنم.

توی راه پله نتوانستم خودم را نگه دارم، باید یک چیزی می‌گفتم وگرنه خفه می‌شدم.

- تو کسی به نام اسماعیل می‌شناسی؟!

مهرداد که یک پله جلوتر از من بود با شنیدن حرفم سرجایش ایستاد و به سمت من چرخید. من با وجود این‌که یک پله بالاتر بودم، تقریباً هم قد او شده بودم.

- اســماعیل توانا.

از عمد حرف "س" را بیشتر از حد معمول کشیدم. چشم‌های مهرداد که توی چشم‌هایم دوخته شده بود، برق عجیبی زد. احساس کردم می‌خواهد به من نزدیک شود. یک‌دفعه ترس برم داشت و ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم؛ ولی او بدون این‌که از جایش تکان بخورد، شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:

- نه چه‌طور مگه؟ حالا این یارو کی هست؟

romangram.com | @romangram_com