#چشمان_نفرین_شده_پارت_210
- الو مهرداد... چرا جواب نمیدی؟... الو... الو ...
صدای یک مرد شنیده میشد. هیچ جوابی ندادم و بعد از چند ثانیه تماس قطع شد. با خودم فکر کردم بهتر است شمارهاش را بردارم تا با یک شمارهی ناشناس به او زنگ بزنم تا مطمئن شوم همان اسماعیل تواناست؛ ولی در کمال تأسف متوجه شدم الگوی گوشی مهرداد را بلد نیستم.
همانطور که با حرص سرگرم ور رفتن با گوشی بودم چشمم افتاد به گاوصندوق گوشهی اتاق که خوشبختانه این بار در آن نیمهباز بود.
اول کمی گوش خواباندم. خبری از مهرداد نبود. جلوی گاوصندوق زانو زدم و با احتیاط در آن را کاملاً باز کردم. به غیر از مقدار قابل توجهی پول، یک دفتر سیاه رنگ زیر انبوهی از کاغذ توجهام را جلب کرد. شبیه هیچ یک از دفترحسابهایی که توی مغازه دیده بودم، نبود.
آمدم دفتر را بیرون بکشم که ناگهان همهی کاغذها به همراه صدای تقی روی زمین پخش و پلا شد. قبل از اینکه علت ایجاد صدا را پیدا کنم، چشمم به قرصهای سفید رنگی افتاد که از توی یک قوطی سفید روی زمین ریخته بودند.
در کمال ناباوری با کمی تفکر، قوطی را شناختم. همان بود که توی حراست دانشگاه دیده بودم.
اینها توی اتاق مهرداد چهکار میکردند؟! حسابی گیج شده بودم.
دفتر سیاه که توی دستم معطل مانده بود را باز کردم. پر از اسم و شماره تلفن بود. اسمها را با دقت از نظر گذراندم؛ ولی هیچکدام را نشناختم.
همینطور حیران مانده بودم که با شنیدن صدای مهرداد که دنبالم میگشت هول شدم و همهی کاغذها را به زور چپاندم توی گاوصندوق. دفتر سیاه را هم زیر کاغذها جا دادم. همهی قرصها را هم تندتند جمع کردم و توی قوطی ریختم، به جز یکی که با کلی ترس و دلهره توی جیبم چپاندم.
داشتم دور و اطراف را چک میکردم که مهرداد وارد اتاق شد.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
romangram.com | @romangram_com