#چشمان_نفرین_شده_پارت_209


- آهان.

نشستم روی مبلِ روبروی مهرداد. مدتی در سکوت گذشت. هرکاری می‌کردم به زبانم نمی‌آمد در مورد اسماعیل توانا بپرسم. می‌ترسیدم مهرداد حاشا کند و بگوید اصلاً توانا را نمی‌شناسد و آن S شخص دیگری‌ست. شاید هم اصلاً دلخور بشود که چرا توی کارهایش فضولی کرده‌ام. باید به روش خودم ته و توی قضیه را دربیاورم. دنبال بهانه‌ای گشتم تا آمدن بی‌موقعم را توجیه کند.

- راستش اومدم در مورد پیشنهاد اون روزت صحبت کنیم. البته اگه هنوز سرجاشه.

مهرداد سرش را تکان داد و مشتاقانه به من نگریست.

- من... می‌... خواستم ...

باید گوشی مهرداد را پیدا کنم. این‌طوری می‌فهمم این S کیست.

- بگم... که ...

صدای زنگ آیفون مرا از مخمصه نجات داد. مهرداد نگاهی به صفحه‌ی آیفون انداخت و در حالی که بلند بلند حرف می‌زد به طرف در رفت.

- برم ببینم این صمدی همسایه‌مون چی میگه! حتماً باز دوباره ...

با خروجش از در صدایش دیگر به گوش نمی‌رسید.

سریع از جایم بلند شدم و همه‌ی گوشه و کنار پذیرایی و آشپزخانه را از نظر گذراندم؛ ولی گوشی را پیدا نکردم. رفتم پشت پنجره و پرده را کنار زدم. مهرداد تازه به در حیاط رسیده بود. داشتم فکر می‌کردم گوشی را کجا می‌تواند گذاشته باشد که ناغافل صدایش را که از طبقه‌ی بالا می‌آمد، شنیدم. از خدا خواسته تند تند از پله‌ها بالا رفتم. صدای گوشی از اتاق کار مهرداد می‌آمد. وارد اتاق شدم و گوشی را روی میز دیدم. نفس نفس زنان تماس را که از همان S کذایی بود، برقرار کردم.

romangram.com | @romangram_com