#چشمان_نفرین_شده_پارت_208


مهرداد به خودش آمد و گفت:

- ببخشید بریم.

همین که وارد خانه شدم حس کردم یک چیزی درست نیست. مهرداد رفت طبقه‌ی بالا تا لباسش را عوض کند. مدتی به در و دیوار خیره شدم تا بالاخره گیرِ کار را پیدا کردم. آشپزخانه!

به بهانه‌ی آب خوردن رفتم تو. برخلاف دفعه‌ی قبل همه چیز مرتب بود و از تمیزی برق می‌زد. این نظم از مهرداد بعید بود.

یعنی چه کسی این کارها را کرده؟! نکند همان S !

مهرداد پایین پله‌ها صدا زد.

- کجایی کالی؟

از توی آشپزخانه آمدم بیرون.

- رفته بودم آب بخورم. چه آشپزخونه‌ی مرتبی!

مهرداد به وضوح دستپاچه شد؛ ولی خودش را نباخت.

- دیدم خیلی وضعش خرابه یکی رو آوردم مرتبش کرد.

romangram.com | @romangram_com