#چشمان_نفرین_شده_پارت_207
- چشم، حرفهاتون یادم میمونه. ممنون از پذیراییتون. خیلی لطف کردین.
- این چه حرفیه دخترم؟ تو هم مثل دختر خودم. هرموقع وقت کردی یه سری به من پیرزن بزن، خوشحال میشم.
- چشم، مزاحمتون میشم. با اجازتون، خدانگهدار.
مهرداد ماشین را توی حیاط میبرد و حواسش به من نبود. به در حیاط که رسیدم، همانطور که لای در نیمه باز ماشین ایستاده بود، با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
- تو اینجا چیکار میکنی؟!
- باهات کار داشتم دیدم نیستی منتظر موندم تا بیای.
- مگه امروز کلاس نداشتی؟
- چرا؛ ولی امروز حوصله نداشتم، نرفتم.
- چیزی شده؟!
با بیحوصلگی گفتم:
- نه، اگه بریم تو برات تعریف میکنم.
romangram.com | @romangram_com