#چشمان_نفرین_شده_پارت_206


خدیجه خانم ادامه داد:

- هیچ‌وقت با پسر عاطفه خدابیامرز نساخت. از وقتی هم که دخترش ناغافل افتاد تو رودخونه و از بین رفت دیگه شد نور علی نور. همیشه‌ی خدا صدای داد و فریادشون بلند بود. چند سال بعد هم که اون اتفاق افتاد و خلاص.

- چه اتفاقی افتاد؟!

کمی مکث کرد، بعد در حالی که از جای خود بلند می‌شد گفت:

- هیچی دیگه مادر، فوت شد. ببین چه‌قدر حرف زدم. بی‌خود نیست آقا رحمان بهم میگه شما یاد خاطرات گذشته که می‌افتی هیچی دیگه جلودارت نیست. هی کله پاچه‌ی مردم رو بار می‌ذاری. گلومون خشک شد برم یه میوه‌ای چیزی ...

صدایی اتومبیلی او را از گفتن ادامه‌ی صحبتش بازداشت.

از جایم بلند شدم و گفتم:

- فکر کنم مهرداد اومد. من دیگه رفع زحمت می‌کنم.

خدیجه خانم کمی به من نزدیک‌تر شد و آهسته گفت:

- ببین عزیز جان، من آدم شناسم. همچین که دیدمت فهمیدم سرت به تنت می‌ارزه. برای ازدواج زود تصمیم نگیر! خوب چشم‌هات رو باز کن، در مورد طرفت تحقیق کن بعد بهش بله بگو.

از حرف‌هایش سر درنیاوردم. محض احترام گفتم:

romangram.com | @romangram_com