#چشمان_نفرین_شده_پارت_205


توی جواب ماندم.

- بله... راستش... من... نامزد پسرشون مهرداد هستم.

اخم‌هایش جمع شد.

- خدا آقای سعادت رو بیامرزه. من خیلی ساله باهاشون همسایه‌ام.

یک‌دفعه به حرف زدن با خدیجه خانم علاقه‌مند شدم.

- پس خوب می‌شناسیدشون؟!

- بله که می‌شناسم. من و زن خدابیامرزش با هم عالمی داشتیم. عاطفه خانم مادر همین مهرداد خان رو میگم. چه زن نازنینی بود. آقا منصور شوهرش می‌مرد براش؛ ولی حیف که عمرش کوتاه بود. طفلک سر زاییدن بچه‌ی اولش، همین پسرش مهرداد رو میگم، از دنیا رفت.

بی‌اراده گفتم:

- ولی مهرداد که می‌گفت یه خواهر هم داشته.

- آره خب؛ ولی خواهرش تنی نبود، مال زن دوم منصورخان بود. هر چی عاطفه‌ی خدابیامرز مهربون و مردم‌دار بود این زن منصورخان پریوش، بداخلاق و ناخون خشک بود. خدا از سرتقصیراتم بگذره که پشت مرده غیبت می‌کنم؛ ولی دست خودم نیست. این پریوش با اون چشم‌های ازرق شامیش، عین مادر فولادزره بود.

معنی بعضی از حرف‌هایش مثل همین آخری را نمی‌فهمیدم؛ ولی به روی خودم نمی‌آوردم.

romangram.com | @romangram_com