#چشمان_نفرین_شده_پارت_204
اول توی رفتن تردید کردم؛ ولی بعد دیدم نمیتوانم دست خالی برگردم.
خانهی خدیجه خانم شبیه خانهی مهرداد بود، با همان حیاط بزرگ البته کمی سنتیتر و باصفاتر.
- دستتون درد نکنه خدیجه خانم، من همین جا تو حیاط روی تخت میشینم خیلی باصفاست.
- پس من برم یه چیزی بیارم بخوری خنک شی.
- دستتون درد نکنه، زحمت نکشید.
- چه زحمتی مادرجون؟! الان برمی گردم.
شربت به لیمو توی لیوانهای پایه بلند حسابی سرحالم آورد.
- دستتون درد نکنه، واقعاً خنک و خوشمزه بود.
- خواهش میکنم عزیزجان. چند وقته دیگه کسی نیست از شربتهای من تعریف کنه. بچهها که همه رفتن پی کار و زندگیشون و سال تا سال یه سر به مادرشون نمیزنن. آقا رحمان هم دیگه پیر شده و شربتهای من به دهنش مزه نمیکنه.
چند دقیقهای را بدون حرف گذراندیم تا بالاخره خدیجه خانم پرسید:
- شما آشنای آقای صداقت اینها هستین؟
romangram.com | @romangram_com