#چشمان_نفرین_شده_پارت_203
- خواهش میکنم. چه زحمتی؟ دو قدم راه که بیشتر نبود.
- بفرما خونه یه چیزی بخور نفست جا بیاد.
- ممنون مادر جان.
پیرزن که در را بست رفتم سروقت مهرداد. هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد. تازه یادم افتاد مهرداد هم امروز صبح مثل من کلاس داشته. همان جا بلاتکلیف مانده بودم که دوباره در خانهی روبرویی باز شد و همان پیرزن توی چهارچوب در ظاهر شد.
- اِوا مادر! تو که هنوز اینجا وایسادی؟!
معذب لبخند زدم.
- این آشنامون خونه نیست.
نگاه متعجبی به جانب خانهی مهرداد انداخت و گفت:
- با این خونه کار داری؟!
- بله.
- حالا بیا پیش من تا آشناتون بیاد. آقا رحمان خونه نیست من هم تنهام.
romangram.com | @romangram_com