#چشمان_نفرین_شده_پارت_202
هر دو با صدای بلند زدند زیر خنده و دور شدند. گیج از فکری که یکدفعه توی سرم پیدایش شده بود دوباره نشستم روی صندلی و بستنی از دستم افتاد.
اسماعیل... اسی... اس. نکند این اسماعیل توانا همان S مهرداد باشد که نمیخواسته جلوی من با او حرف بزند. بهخاطر همین بعد از خارج شدن او مهرداد دنبالش رفت.
خب اصلاً گیریم که با هم دوست باشند، مگر چه اشکالی دارد؟! خب اگر اشکالی ندارد، چرا مهرداد سعی دارد از من پنهانش کند؟! صفاجو گفت آن پسر در قضیهی کلاس 110 مظنون دانشگاه است.
نشستم توی اولین تاکسی.
تا بیشتر از این فکرهای بیسروته نکردهام باید ته و توی قضیه را از مهرداد در بیاورم. شاید اصلاً S مهرداد کس دیگری باشد.
سر کوچه از تاکسی پیاده شدم. همانموقع که پیچیدم توی کوچه، همزمان با من پیرزنی وارد کوچه شد. دوتا نان سنگک و چند کیسهی پلاستیکی دستش بود. معلوم بود سنگینی کیسهها حسابی اذیتش میکند. خودم را زدم به آن راه و خواستم از کنارش رد شوم که صدای ضعیفش را شنیدم.
- ببخشید دخترم، کمک میکنی اینها رو ببرم. خونهمون تو همین کوچه است.
رویم نشد نه بگویم و چندتا کیسهی سیب زمینی و میوه را از دستش گرفتم.
- خیر ببینی دخترم.
خانه پیرزن درست روبروی خانه مهرداد بود. کیسهها را گذاشتم جلوی در.
- ممنون دخترم زحمت کشیدی.
romangram.com | @romangram_com