#چشمان_نفرین_شده_پارت_201
با خودم گفتم حتماً الان یک کاری میکنند که بستنی کوفتم شود.
حدسم درست از آب درآمد؛ چون چند تا متلک زشت درباره بستی خوردنم پراندند.
نمیدانم اول صبحی اینها اینجا چه غلطی میکنند؟! توی این مملکت آدم هیچوقت از دست این ولگردها آسایش ندارد.
آمدم بلند شوم که یکی از آنها گفت:
- کجا داری میری؟ ناراحت شدی؟
با انگشت سبابه به سینهاش اشاره کرد و ادامه داد:
- اسماعیل به فدات. تو بمون خودم روزی صدتا بستنی برات میخرم.
چرا این روزها هر چه اسماعیل توی این شهر است به پست من میخورد؟!
از خیر آن یکی که گذشتم. چند روزی از آخرین باری که آمده بود به مغازه، گذشته بود و دیگر پیدایش نشده بود. من هم سعی کردم بیخیالش شوم.
آن یکی پسر زد روی شانهی اسماعیل و گفت:
- بیا بریم داش اسی، این دختره هم انگار یه چیزیش میشه.
romangram.com | @romangram_com