#چشمان_نفرین_شده_پارت_200
اون روز هم اومده بود زیر زبون من رو بکشه. انگار اون هم مثل بعضی از دانشجوها در مورد من اشتباه میکرد؛ چون من به این مسائل کاری ندارم.
از شنیدن حرفهایش حسابی آشفته شدم. همچین آدمی چرا دور و بر مغازه میپلکید!
- در هر صورت من وظیفهی خودم دونستم اینها رو به شما بگم تا مواظب این آدم باشید.
شاید صفاجو این حرفها را از خودش درآورده تا مرا دست به سر کند!
- ممنون که بهم گفتید.
اینجوری نمیشود، باید با مهرداد مشورت کنم.
***
نشستم روی نیمکت و تکهای بزرگ نان و بستنی را فرو دادم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم عجیب هــ ـوس بستنی کرده بودم، این شد که تصمیم گرفتم عوض رفتن به کلاس بیایم توی پارک و یک بستنی نانی درست و حسابی بخورم.
باد خنکی توی صورتم خورد و موهایم را به پرواز درآورد. این روزها هوا طرفهای ظهر خیلی گرم میشد؛ ولی خوشبختانه خیلی تا ظهر مانده.
داشتم سرم را اینطرف و آنطرف میگرداندم که چشمم به آنها خورد. دو تا پسر نزدیک من کنار درختی ایستاده بودند و چشمشان به این طرف بود.
romangram.com | @romangram_com