#چشمان_نفرین_شده_پارت_199


پسره‌ی بی‌ادب! شاید هم واقعاً چیزی نبوده و من بی‌خودی حساس شده‌ام. کاش لااقل گفته بود آن پسر که بوده.

تمام کلاس بعد را با آشفتگی گذراندم. کلاس تمام شده نشده وسایلم را جمع کردم و با بی‌حالی از کلاس بیرون آمدم. داشتم پله‌ها را پایین می‌آمدم که صدایی توجه‌ام را جلب کرد.

- خانم کوشش؟

به طرف صدا برگشتم. صاحب صدا کسی نبود جز احسان صفاجو.

با تعجب به او زل زده بودم که گفت:

- میشه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم.

هر دو ایستادیم زیر درخت‌های کاج کنار دیوار سلف. از عصبانیت ساعاتی پیش هیچ اثری در او نبود. زل زده بودم به کتانی‌های سفید خوشگلش که برق می‌زدند. بالاخره به حرف آمد.

- راستش خانم کوشش من اول که اون حرف‌ها رو بهم زدید کمی عصبی شدم و متاسفانه کنترل خودم رو از دست دادم؛ ولی بعد که فکر کردم یادم اومد اون روز با کی حرف می‌زدم به‌خاطر همین نگران شدم و اومدم باهاتون حرف بزنم.

از نگران شدنش جا خوردم.

کمی این پا و آن پا کرد و دوباره ادامه داد:

- راستش اون کسی که مدنظر شماست اسماعیل توانا یکی از بچه‌های دانشگاهه که خیلی خوش‌نام نیست؛ یعنی چه جوری بگم یه جورهایی شره. چند بار کشوندنش کمیته‌ی انضباطی. شنیدم بابت همون مسئله‌ی کلاس 110 هم بهش مشکوکن.

romangram.com | @romangram_com