#چشمان_نفرین_شده_پارت_198
- چی شده؟ دوباره کی اذیتتون کرده اومدین یقهی من رو بگیرین؟
- خودتون بهتر میدونید.
- من؟!
سعی کردم مسلط و خونسرد به نظر برسم.
- بله، همون نوچهات که فرستادیش دور و بر مغازهی مهرداد ول بگرده جاسوسی ما رو بکنه.
پوزخند زد.
- اونوقت من برای چی باید این کار رو بکنم؟ اصلاً تو از کجا فهمیدی من فرستادمش؟
- خودم همینجا با چشمهای خودم با هم دیدمتون. همون روز که سر اتفاقات کلاس 110 دعوامون شد.
صفاجو با بیخیالی گفت:
- خانم من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم، اونوقت شما اومدی اینجا بهخاطر یه نفر که معلوم نیست کی بوده و شما پارسال با من دیدیش من رو متهم میکنی، برو خانم، خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.
بعد هم بیاعتنا به من راهش را کشید و رفت.
romangram.com | @romangram_com