#چشمان_نفرین_شده_پارت_197


اگر صفاجو سنگ رو یخم کند و بگوید به تو چه ربطی دارد چه کار کنم؟!

دیگر به دو قدمی‌اش رسیده بودم و باید تا آخرش می‌رفتم. به ناچار صدایش زدم.

- آقای صفاجو؟!

برگشت به طرفم. بی‌حرف نگاهش کردم. توی نگاهش هیچی نبود. از دیدنم نه ناراحت شد و نه عصبانی نه دستپاچه. انگار اصلاً مرا نشناخته گفت:

* بفرمائید.

- من می‌خواستم یه چیزی ازتون بپرسم.

در حالی که نگاهش به کفش‌هایم بودگفت:

- ببخشید به جا نیاوردم.

برعکس او توی صورتش نگاه کردم و گفتم:

- من دوست خانم پاکدل هستم. قبلاً همین‌جا یه بحث مختصری داشتیم.

یک‌دفعه به صورتم نگاه کرد و برق خشم در چشم‌هایش درخشید.

romangram.com | @romangram_com