#چشمان_نفرین_شده_پارت_196
در کسری از ثانیه، همهی سرها به طرف من چرخید. استاد از درس دادن دست کشید و رو به من گفت:
- سوالی پرسیدین؟
هول شدم و گفتم:
- نه استاد، ببخشید.
***
دور و بر سلف پرسه میزدم و منتظر او بودم. اعصابم بهم ریخته بود و فکرم درست کار نمیکرد. نمیدانم چرا اینقدر این پسر برایم مهم شده بود؟! حالا که یادم آمده بود او همان کسی است که روز دعوای من و صفاجو جلوی دفتر بسیج داشت با صفاجو حرف میزد، مصممتر شده بودم که بفهمم کیست.
اول رفتم اتاق بسیج سر و گوشی آب دادم؛ اما خبری از او نبود. خوشبختانه سپیده هم آنجا نبود. میخواستم به سپیده بگویم برایم از او پرسوجو کند؛ ولی بعد پشیمان شدم.
بعد از این همه مدت یک کاره بروم بگویم برو از صفاجو بپرس فلان روز- که خودم هم دقیق یادم نمیآید چه روزی بوده- او با که حرف میزده؟ تازه اگر خود صفاجو تا حالا لو نداده باشد، ممکن است با این کار، حرفهای آن روزم هم به گوش سپیده برسد.
بالاخره پیدایش شد. مثل آخرین باری که توی سالن اجتماعات دیده بودمش تمیز و مرتب بود. تیپش در عین حال که اسپرت بود، بسیار سنگین بود.
پاهایم اصلاً نمیکشید به سمتش بروم؛ ولی مجبور بودم. از لحظهای که یادم آمده بود آن پسر را کجا دیدهام لحظهای فکر و خیال اینکه چه رابطهای با صفاجو دارد، دست از سرم برنمیداشت. اگر صفاجو او را فرستاده باشد تا برایمان پاپوشی چیزی درست کند چه؟!
اول میخواستم به مهرداد بگویم؛ ولی بعد دیدم حالا که مطمئن نیستم چرا باید مهرداد را نگران کنم. بهتر است بروم و تکلیفم را با خودش یکسره کنم؛ شاید هم اصلاً فقط یک تصادف باشد. باید ببینم عکس العمل صفاجو چیست؟!
romangram.com | @romangram_com