#چشمان_نفرین_شده_پارت_195
مهرداد کیفش را برداشت و به سمت در رفت.
- من برم ببینم میرزایی کتابهایی که سفارش داده بودم رو آورده یا نه. تو که هستی؟
- آره هستم، خیالت راحت باشه.
هنوز کاملاً خارج نشده بود که تلفنش که روی پیشخوان جا مانده بود، شروع به زنگ زدن کرد. گوشیاش را برداشتم و صدایش کردم. در این حین نگاهم به حرف S ظاهر شده روی صفحه افتاد. مهرداد دوباره آمد داخل مغازه و با یک تشکر زیر لبی گوشی را از دستم گرفت و رفت.
باز هم اینS ، یعنی واقعاً همکلاسی مهرداد است؟! نکند کس دیگری باشد؟! یعنی چه کسی میتواند باشد؟ بلافاصله چهرهی دخترک آبی چشم توی عکس آمد جلوی نظرم.
***
تنها نشسته بودم عقب کلاس. دو تا دختر پشت سری مدام هِروکِر میکردند و حسابی روی اعصابم بودند. استاد امینی هم بدون توجه به بچهها یکسره در حال درس دادن بود. سحر یکی از بچههای کلاس، بغل دستم نشسته بود و یکسره از حرفهای استاد نت برمیداشت. اصلاً حال و حوصلهی نوشتن نداشتم و توی این فکر بودم که جزوهی سحر را دودر کنم. اگر بنفشه بود سر سه سوت برای هر جفتمان جزوه جور میکرد. جای بنفشه مثل همیشه خالی بود و هیچ خبری از او نبود. سپیده چند ردیف جلوتر از من نشسته بود و حسابی در بحر حرفهای استاد رفته بود. همینطور که از پشت به او خیره شده بودم، انگار که نگاهم را احساس کرده باشد، یکدفعه برگشت و مچم را گرفت. سعی کردم نگاهم را بدزدم؛ ولی دیگر دیر شده بود. نگاهم به سپیده بود که سحر سقلمهای توی پهلویم زد و گفت:
- استاد چی گفت؟
آمدم نگاهم را از سپیده بگیرم که به یکباره نقطهای توی ذهنم روشن شد.
با صدایی نسبتاً بلند فکر کردم.
- آهان یادم اومد!
romangram.com | @romangram_com