#چشمان_نفرین_شده_پارت_194
- سلام ممنون، بفرمایید.
نگاهش دورتادور مغازه چرخید و روی من ثابت ماند.
- اون کتابی رو که سفارش داده بودم برام آوردید.
اخمهای مهرداد بیشتر جمع شد.
- نه هنوز، هر وقت آوردم خبرتون میکنم.
پسرک نگاه خیرهای به مهرداد انداخت و بدون اینکه چیز دیگری بگوید بیرون رفت. مطمئنم او را قبلاً یک جا دیده بودم!
- این چرا اینجوری بود؟!
مهرداد با اوقات تلخی گفت:
- این پسره معلوم نیست چشه. هر چند وقت میاد وقت من رو تلف میکنه هیچی هم نمیخره. هر چی هم بهش بیمحلی میکنم پرروتر میشه.
- عجب آدمهایی پیدا میشن.
حتماً قبلاً توی مغازه یا این دور و برها دیدمش.
romangram.com | @romangram_com