#چشمان_نفرین_شده_پارت_193
به کتابهای فلسفی علاقه دارد. نقاشیهای عجیب غریب میکشد و هیچ کارش را نمیشود پیش بینی کرد. در عین حال که ساکت و مرموز است، میتواند یک کلاس را روی سرش بگذارد. بهخاطر همین توی جواب دادن به پیشنهادش تردید دارم. با اینکه دوستش دارم، تقریباً هیچ چیز از او نمیدانم؛ از گذشتهاش، خانوادهاش و خیلی چیزهای دیگر.
بعد از پیشنهادش میخواستم به مغازه نیایم؛ ولی وقتی دیدم بعد از آن روز دیگر حتی اشارهای هم به موضوع نکرد، خیالم تا حدودی راحت شد و آمدم. برای من کار بدی نیست، وقتهایی که مهرداد کاری دارد یا باید سرکلاس برود میآیم کمکش.
مهرداد وارد مغازه شد. امروز با استاد غفاری کلاس داشت.
- سلام خانم. خسته نباشی.
- سلام آقا. شما خسته نباشید بهخاطر رفتن به کلاس درس با اعمال شاقه!
- اعمال شاقه؟!
- تحمل کردن اخلاق گند غفاری دیگه!
کنار من روی چهارپایه نشست و در حالیکه گوشیاش را روی پیشخوان میگذاشت گفت:
- آهان، واقعاً گل گفتی. انگار خدا این بشر رو خلق کرده که پدر بچههای مردم رو دربیاره. امروز یکی از بچهها رو از کلاس انداخت بیرون. کاش بودی پسره رو میدیدی رنگش شده بود عین لبو! جلوی بچهها ...
پسر جوانی وارد مغازه شد. بلافاصله اخمهای مهرداد رفت توی هم. در همان نگاه اول احساس کردم قیافهی پسرک به نظرم آشناست.
- سلام خسته نباشید.
romangram.com | @romangram_com