#چشمان_نفرین_شده_پارت_192


سرم را بلند کردم. قیافه‌ی امیدوارش را که دیدم سرم را برایش تکان دادم.

از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت:

- مگه من مُردم که می‌خوای با آژانس بری! برو آماده شو خودم می‌رسونمت.

زیر لب از ته دل گفتم:

- دور از جونت.

***

- خانم رمان عشق و هــ ـوس رو دارید؟

- نه عزیزم نداریم.

نمی‌دانم این دخترها توی این رمان‌ها دنبال چی می‌گردند؟! من که هر وقت رمان عاشقانه می‌خوانم، افسردگی می‌گیرم.

نشستم پشت پیشخوان و کتاب محبوب مهرداد را که سروته روی میز بود، برداشتم.

جنایت و مکافات! نمی‌دانم مهرداد از چیِ این داستایوفسکی خوشش می‌آید؟! من که از پیچیدگی کتاب‌هایش سردرد می‌گیرم، تازه آدم‌هایش این‌قدرتلخ و سیاه‌اند که حال آدم را می‌گیرند. انگار مهرداد از پیچیدگی خوشش می‌آید، تعجبی ندارد؛ چون خودش هم آدم پیچیده‌ایست.

romangram.com | @romangram_com