#چشمان_نفرین_شده_پارت_191


این‌دفعه علاوه بر جا خوردن، دست و پایم را هم گم کردم و به جای صورت مهرداد نگاهم را به کفش‌هایش دوختم.

- خودت داری می‌بینی من چه‌قدر تنهام کالی. دنبال یکی می‌گردم که واسه همیشه کنارم بمونه.

کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:

- نگاهم کن کالی ! می‌خوام جواب پیشنهادم رو که خودت می‌دونی چیه تو چشم‌هات ببینم.

جرأت نکردم سرم را بالا بیاورم. مهرداد دستم را گرفت. دستش با گرمای کوره مانندش دستم را سوزاند. سرم را بالا گرفتم و به چشم‌هایش نگاه کردم. اشک در چشم‌هایش جمع شده بود و نگاهش دودو می‌زد.

سرم را پایین انداختم و با هزار زحمت گفتم:

- می‌دونی که ساعت 9 باید خوابگاه باشم. لطف می‌کنی برام یه آژانس بگیری.

دستم را رها کرد.

- این یعنی جوابت منفیه؟

چیزی نگفتم.

- شاید هم می‌خوای بیش‌تر فکر کنی، ‌هان؟

romangram.com | @romangram_com