#چشمان_نفرین_شده_پارت_190
میخواستم ظرفهای غذا را ببرم داخل ساختمان که مهرداد گفت:
- ولشون کن، بعداً خودم میبرم. دیگه این کار رو خودم میتونم انجام بدم.
آمدم خوشمزگی کنم.
- خب میخوام کمک کنم جمع و جورشون کنی. میترسم اگه من برم تا دفعه بعدی که بیام اینها همینجا بمونن.
لبخند زد.
- پس دفعه بعدی هم قراره بیای!
نمیدانم اگر من حرف نزنم همه فکر میکنند لالم.
- من فقط خواستم شوخی کرده باشم.
- ولی من خیلی جدی میخوام یه چیزی بهت بگم. پاشو بیا.
کنار هم در آلاچیق چوبی که وسط درختهای باغ ساخته بودند، نشستیم. چشمهای درشت مهرداد زیر نور ماه میدرخشید و همان لبخند جذاب همیشگی مهمان صورتش بود. بعد از دقایق طولانی که به خیره شدن به من گذراند، بالاخره گفت:
- هنوز پیشنهاد اصلیم مونده.
romangram.com | @romangram_com