#چشمان_نفرین_شده_پارت_189


مهرداد لبخند زد.

- یه پیشنهاد کاری!

خودم را جمع و جور کردم.

- می‌خواستم پیشنهاد کنم هر موقع که وقت آزاد داشتی بیای تو مغازه کمک من. هم فاله هم تماشا. هم سرت گرم میشه هم به من کمک می‌کنی. البته حقوقت هم محفوظه.

رفتم توی فکر.

- البته اصرار نمی‌کنم اگه دوست نداری دیگه حرفش رو نمی‌زنم.

فوری گفتم:

- نه خیلی هم خوبه، البته گفته باشم اگه من اومدم و همه‌ی مشتری‌هات مخصوصاً خانم‌ها پریدن من بی‌تقصیرم.

- اون‌وقت چرا باید مشتری‌هام بپرن؟

- خب دیگه می‌دونی که من اعصاب پصاب درست و حسابی ندارم.

- تو نگران اونش نباش، خودم یه فکری براش می‌کنم.

romangram.com | @romangram_com