#چشمان_نفرین_شده_پارت_188


به‌خاطر بوی سوختگی مجبور شدیم سفره را بیاوریم توی باغ. شب خنکی بود و غذا خوردن میان صدای جیرجیرک‌ها خیلی می‌چسبید.

مهرداد که مثل همیشه با خونسردی غذا می‌خورد، با اعتماد به نفس گفت:

- مطمئنم مامانت هم نمی‌تونه به این خوبی املت درست کنه.

از دعوایی که در خانه اتفاق افتاد چیزی به مهرداد نگفته بودم. دوست نداشتم احساس بدی نسبت به خانواده‌ام پیدا کند.

در این چند روز خیلی به این که مامان چه‌طوری قضیه مهرداد را فهمیده فکر کردم؛ ولی به جز خبرچینی ارغوان به نتیجه‌ی دیگری نرسیدم. بی‌خود نیست که می‌گویند نمی‌شود آدم‌ها را از روی ظاهرشان قضاوت کرد. اگر شرایط خانه بحرانی نبود می‌رفتم و بابا را راضی می‌کردم تا زودتر برود و خانه‌ی پدربزرگ را بفروشد تا حال این جاسوس خانم جا بیاید؛ ولی حیف که الان وقتش نیست.

صدای مهرداد رشته افکارم را پاره کرد.

- کجایی کالی؟!

- چی شده؟

- اگه شما یکمی ما رو دریابی می‌خواستم یه پیشنهاد بهت بدم.

جا خوردم.

- چه پیشنهادی؟!

romangram.com | @romangram_com