#چشمان_نفرین_شده_پارت_187
مهرداد مدتی با گیجی به من نگاه کرد و یکدفعه از جا پرید.
- وای غذام سوخت.
قورمه سبزی به معنی واقعی کلمه جزغاله شده بود، به طوری که بوی سوختگیاش تا ته باغ میرسید.
با ناامیدی به قابلمهی سوختهی میان دست مهرداد نگاه کردم و گفتم:
- مگه آب نداشت؟
مهرداد توی سیاهی قابلمه نگاه کرد و گفت:
- چرا فکر کنم داشت. حالا چیکار کنیم؟
خندیدم و گفتم:
- حالا این چه قیافهایه به خودت گرفتی! انگار کشتیهات غرق شده.
- راست میگی، حالا که اینطوری شد خودم برات یه املت مشت درست میکنم که مزهاش هیچوقت از یادت نره. اصلاً از اول هم باید چیزی که بلد بودم درست میکردم. مثل اینکه کدبانوگری به ما نیومده.
الحق و الانصاف هم دستپختش عالی بود. تابهحال املتی به این خوشمزگی نخورده بودم.
romangram.com | @romangram_com