#چشمان_نفرین_شده_پارت_186
- کاش قدیمها دیده بودیش. اون موقع یه صفای دیگهای داشت. من و آبجیم همچین که از مدرسه برمیگشتیم توی این باغ میفتادیم دنبال هم به بدو بدو. یادش بخیر چه روزهایی بود.
نشست کنار استخر.
- چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟
همینطور که به تصویر غروب خورشید توی آب استخر خیره شده بود گفت:
- افتاد توی آب و خفه شد.
- افتاد توی همین استخر؟
- نه اینجا نبود.
نشستم کنارش و سعی کردم حال و هوایش را عوض کنم.
- مهرداد خورشید رو نگاه کن چهقدر توی این آب خوشگل شده.
مهرداد نگاهش را از آب به چشمهای من داد. نگاهش به شکل فوق العادهای دلنواز بود. آمد چیزی بگوید که پریدم وسط حال خوبمان.
- مهرداد یه بویی نمیاد؟
romangram.com | @romangram_com